مدح و شهادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
سرنـوشت آن گـل پرپر نمیدانم چه شد شرح این خونگریه را آخر نمیدانم چه شد احترامش را پدر خیلی سفارش کرده بود آن سفـارشهای پیغـمبر نمیدانم چه شد روزگاری مرغ عشقی این حوالی خانه داشت آشیانش سوخت، بال و پر نمیدانم چه شد چند نـامـرد آمـدند و هـیـزمـی آمـاده شد «در» که کلاً سوخت، میخ در نمیدانم چه شد بعد از آن سیلی که چون طوفان به رخسارش وزید حالت گـلـبرگ نیـلـوفـر نمیدانم چه شد شد فدک سیراب از سرچشمۀ پهلوی او لالـههای رسته بر بستر نمیدانم چه شد دستهای رهبرش زخمی شد از ردّ طناب ریسمان بر گردن حیدر نمیدانم چه شد هیچ کس قبر شریفش را نمیداند کجاست آخرِ این قـصه را دیگر نمیدانم چه شد |